عرضم به حضور انور و گرامی شما خوانندگان که طوطیان شیرین گفتار چنین نقل کرده اند که در روزگارانی نه بسیار دور ، پدر و مادری بودند به غایت مهربانی و در آرزویی دور و دراز ، در کنار یکدیگر گذران عمر کردندی . از قضا فرزند دلبندشان ، درس و دانشکده را تمام کردندی و شغل آبرومندی اختیار نمودندی و از قِبَل آن یک عدد منزل سی متری همراه با یک اتومبیل پی کی مدل هشتاد و سه اختیار نمودندی و روزگار بگذراندی تا این که یک روز مادر همی گفت فرزند را که :" جان پسر ، من و پدرت در آرزوی داماد شدن تو گیسوان سپید نموده ایم . پس تو راست که همسری اختیار نمایی ". این حرف پسر را خوش آمد .
از شرم سر به گریبان فرو بردندی و مادر از شادی هل هله کردندی ، بس شنیدنی . پس آن روز بشد .
مادر چاروق چاقچور کردندی و به در خانه ی همسایه شدندی و دختر ایشان را خواستگاری نمودندی . چند ماهی بشد و بالاخره روز عروسی نزدیک شدندی . آن شب که فردایش قرار نکاح بنهادی ، دراز بنمودی بلندتر از شب یلدا...پسر همچنان در رختخواب غلت زدندی و گوسفند شمردندی و خواب به چشم نیامدی .
از قضا پیری فرزانه از راه برسیدی با موهای سر و صورت به غایت بلند که تا نوک نعلین برسیدندی . پیر فرزانه به پسر پند همی بدادی که " ازدواج همچون یک قوطی در بسته است . در بالای قوطی یک لایه عسل قرار دارد و مابقی آن کثافت است . پس پند به تو دادمی که آن لایه عسل را به آرامی میل نمودندی تا [حالشو ببری...]![]()
پس پسر شادمان از پندی که شنیده بود با خیال آسوده بخفتی .![]()
![]()
***
روزگار گشت و گشت تا سالی دگر آمد . از قضا گذر فرزند به خانه ی پدر افتاد . پسر در همان رختخواب خفتندی . نیم شبان با صدای پیر فرزانه از خواب بیدار شدندی و به اعتراض گفتندی :" آیا به خاطر دارید که در گذشته نصیحت همی کرده بودندی ؟"
پیر چون آلزایمر نگرفته بود به خاطر داشتندی . پسر گفت : " مگر نگفته بودندی که یک لایه عسل در آن قوطی هست و مابقی کثافت است ؟"
پیر به علامت آری سر بجنباندی . پسر گفت : " شما حقه بازید . چون من هر چه گشتم آن لایه عسل می نیافتمی ."پیر لبخندی زد ( در حقیقت پوزخندی زد ) و گفت : جان پسر ، تو قوطی را واژگونه باز کردندی !!!![]()
***
حال ،خواهشمندیم ما را از نظرات خود محروم نکردندی .فکر کردندی که شما قوطی را چگونه باز کردندی :
1- هنوز در حال خوردن لایه ی عسل هستید .![]()
2- به لایه ی دوم رسیده اید.![]()
3- قوطی را از اول برعکس باز کرده اید![]()
4- عطای ازدواج را به لقایش بخشیده اید![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:48 توسط ب خوشحال





