تبليغاتX
سیب های کال 2
سیب های کال 2
نوشته های معلم خیابان 87
سیب های کال 2
خانه | آرشيو | ايميل


چشم عسلي!
براي تو مي نويسم
در حقيقت براي خودم تكرار مي كنم.
چشم عسلی!مادرت نه عارفه و نه فیلسوف.گاهی قصه می نویسه و گاهی شعر.
معلم بدی هم نیست.
اما چیزی که خیلی مهمه اینه که
مادر یه چشم عسلیه.
امکانات و ابزارها
تمام نوشته هام
سیب های کال کال
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
این متن و دو سال قبل توی وبلاگ اولم نوشتم به مناسبت ولنتاین...شاید برای بعضیا تکراری باشه.

عرضم به حضور انور و گرامی شما خوانندگان که طوطیان شیرین گفتار چنین نقل کرده اند که در روزگارانی نه بسیار دور ، پدر و مادری بودند به غایت مهربانی و در آرزویی دور و دراز ، در کنار یکدیگر گذران عمر کردندی . از قضا فرزند دلبندشان ، درس و دانشکده را تمام کردندی و شغل آبرومندی اختیار نمودندی و از قِبَل آن یک عدد منزل سی متری همراه با یک اتومبیل پی کی مدل هشتاد و سه اختیار نمودندی و روزگار بگذراندی تا این که یک روز مادر همی گفت فرزند را که :" جان پسر ، من و پدرت در آرزوی داماد شدن تو گیسوان سپید نموده ایم . پس تو راست که همسری اختیار نمایی ". این حرف پسر را خوش آمد . از شرم سر به گریبان فرو بردندی و مادر از شادی هل هله کردندی ، بس شنیدنی . پس آن روز بشد . مادر چاروق چاقچور کردندی و به در خانه ی همسایه شدندی و دختر ایشان را خواستگاری نمودندی . چند ماهی بشد و بالاخره روز عروسی نزدیک شدندی . آن شب که فردایش قرار نکاح بنهادی ، دراز بنمودی بلندتر از شب یلدا...پسر همچنان در رختخواب غلت زدندی و گوسفند شمردندی و خواب به چشم نیامدی . از قضا پیری فرزانه از راه برسیدی با موهای سر و صورت به غایت بلند که تا نوک نعلین برسیدندی . پیر فرزانه به پسر پند همی بدادی که " ازدواج همچون یک قوطی در بسته است . در بالای قوطی یک لایه عسل قرار دارد و مابقی آن کثافت است . پس پند به تو دادمی که آن لایه عسل را به آرامی میل نمودندی تا [حالشو ببری...]

پس پسر شادمان از پندی که شنیده بود با خیال آسوده بخفتی .

***

روزگار گشت و گشت تا سالی دگر آمد . از قضا گذر فرزند به خانه ی پدر افتاد . پسر در همان رختخواب خفتندی . نیم شبان با صدای پیر فرزانه از خواب بیدار شدندی و به اعتراض گفتندی :" آیا به خاطر دارید که در گذشته نصیحت همی کرده بودندی ؟" پیر چون آلزایمر نگرفته بود به خاطر داشتندی . پسر گفت : " مگر نگفته بودندی که یک لایه عسل در آن قوطی هست و مابقی کثافت است ؟" پیر به علامت آری سر بجنباندی . پسر گفت : " شما حقه بازید . چون من هر چه گشتم آن لایه عسل  می نیافتمی ."پیر لبخندی زد ( در حقیقت پوزخندی زد ) و گفت : جان پسر ، تو قوطی را واژگونه باز کردندی !!!

***

حال ،خواهشمندیم ما را از نظرات خود محروم نکردندی .فکر کردندی که شما قوطی را چگونه باز کردندی :

1-    هنوز در حال خوردن لایه ی عسل هستید .

2-    به لایه ی دوم رسیده اید.

3-    قوطی را از اول برعکس باز کرده اید

4-    عطای ازدواج را به لقایش بخشیده اید

 


[ ]
+