1 )هادی
رحیم لنگ را به تن تاکسی می مالید که سرو کلّه ی یک مسافر پیدا شد. یک جفت چکمه ی سیاه که یک چمدان بزرگ چرخ دار را با خود می کشید ، کنار تاکسی متوقف شد.
چشمان خرمایی رحیم (صاحب تاکسی)، با کنجکاوی سر تا پای او را دید زد . به یک دست پالتوی بلند مشکی که تمامی لاغری مرد را پوشانده بود و کراوات سفیدی که با خط های مورب مشکی هاشور خورده بود و به سلامی که از لای لب های کبودی که انحنای گریه را داشت ، خارج شد ، پاسخ داد.
چمدان رها شد روی زمین و دست ها این جیب و آن جیب را کاویدند و از جیب راست پالتو کاغذ چهارتایی بیرون آمد که روی آن با خطی شکسته، آدرسی نوشته شده بود. رحیم آدرس را خواند و چمدان را برداشت.
او صندوق عقب را گشود و مسافر در عقب تاکسی را ...
و چمدان و صاحب چمدان نشستند در ماشین و خستگی و کوفتگی خودشان را یله دادند به آن.
رحیم سوار شد و از توی آینه مسافر را دید که با انگشتانش ، خاکستری پریشان موهایش را از روی پیشانی به عقب شانه کرد و بی صدا در آینه خمیازه کشید و با لهجه ای که بوی ماهی و دریا می داد ،کنجکاوانه پرسید: چند سال اینجا نبودید؟
مسافر تمام بی حوصلگی اش را توی صدا ریخت و به سختی پاسخ داد: بیست سال!
" بیست سآل!"این جمله را رحیم با تعجب گفت. بعد دست راستش کاسه شد و نشست روی دنده ...تاکسی دهن درّه کرد و خواب آلود بغض کرد و دل به جادّه داد.
مسافردر پناه گرمای مطبوعی که او را در آغوش گرفته بود ، همراه با موزیکی که از رادیو پخش می شد ، درخت ها و ساختمان های کوتاه و بلند را از مربع شیشه ی ماشین دید که به حرکت در آمدند و از فاصله های دور و دراز بین واقعیت و رویا ، هادی ( مرد مسافر) دید که مادرش "نازبانو" و خواهرش "سمانه" برای او دست تکان می دهند." هاله " هم آنجا بود با لبخندی شرمگین و نگاهی مهربان...
این داستان ناخودآگاه کش اومد.
و چون فکر می کنم خیلیا حوصله نکنند
گذاشتمش تو ادامه مطلب...![]()
(یعنی روی
نوشته شده در ساعت 20:17 توسط ب خوشحال
کلیک کنید.)
راستی یادم رفت بنویسم که این داستان سال قبل توی مسابقه پرسش مهر مقام اول قصه نویسی استان و به دست آورد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:17 توسط ب خوشحال
خداوند مرد را از عناصر سفت و انعطاف ناپذیر آفرید و از ترکیب انحنای ماه، نرمی خزه ها،لرزش شیشه ها ، اشک شبنم ، تازگی صبح ، ترسویی خرگوش ، غرور طاووس ، بی رحمی ببر، گرمی آتش ، سردی برف و پرچانگی سبز قبا زن را آفرید.![]()
و به این ترتیب روزهای مرد از خوشی پر شد.![]()
پس از مدتی مرد نزد خدا رفت و شکایت کرد: این مخلوقی که به من دادی زندگی ام را تیره و تار کرده.دائماً پرچانگی می کند و ازارم می دهد.دائماً نیازمند توجه است به خاطر هیچ و پوچ گریه می کند و همیشه بیکار است.نمی توانم با او زندگی کنم.آمده ام آن را به شما پس بدهم.![]()
اما 8 روز بعد دوباره پیدایش شد![]()
که: از روزی که زن رفته زندگی من خالی شده .به یاد دارم چطور وجودش آرامبخش بود.![]()
اما یک ماه بعد دوباره با اصرار زیاد گفت: من نمی فهمم ، ولی مطمئنم که زن بیش از لذت بخشیدن ، آزارم می دهد .خواهش می کنم دوباره او را از من پس بگیرید.![]()
این بار پاسخ شنید: به راه خود برو.![]()
مرد اعتراض کرد: ولی من نمی توانم با او زندگی کنم.![]()
![]()
![]()
خدا گفت: بدون او هم نمی توانی زندگی کنی.![]()
![]()
![]()
![]()
روز مادر بر همه مادران تا همیشه مبارک![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:51 توسط ب خوشحال
زمین را به آسمان بند خواهم کشید
و عقاب نگاهت را از قفسی که در آن گرفتار است
به پرواز دعوت خواهم کرد
تخم هزاران کبوتر و زبان هزار گنجشک ارزانی تو
ای دانش آموز ناشنوایم تا زبان باز کنی
و یخهای قندیل این سکوت آب شود
برسیب های کال آرزویت
رنگ سرخ خواهم پاشید![]()
با تو تا آبنوس چشمان مهربان مادر
تا آبی موسیقی الفبا
تا انحنای ذهن کتابها
تا زیباترین رویاهای ابریشمی
تا حاشیه اشکهای احساس
تا فوران هجاهای آغازین
تا جغرافیای زورق تردید
تا فانوس همیشه بیدار شبهای تار
خواهم بود
و در شالی سبز وجودت
دانه های امید ، نشاء خواهم کرد
و به خود می بالم که معلم شده ام![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:16 توسط ب خوشحال
صدای پای اردیبهشت ، روز قبل ما رو کشوند به کنار آبشار ویسادار.
اردیبهشت که میاد هرجای ایران که قدم بگذاری دشت شقایق پیش روته.![]()
اما گیلان یه چیز دیگه است.
جای تعجبه که این جا وقتی یه مسافر ازت آدرس می پرسه یا می خواد بره لاهیجان، یا می خواد بره انزلی...
آخه وقتی پات و گیلان می گذاری نیازی نیست آدرس بپرسی.![]()
راسته ی دماغت و بگیری و بری بالاخره یا به آبی بی انتهای دریا می رسی یا به کوهی که انبوه سبز درخت هاش تو رو مبهوت می کنه .![]()
سر قرار مون تا فرشته ، من و دید گفت: چشم عسلی و هم آوردی؟
هرچند یه عالمه نازش و کشیدم و باخودم بردم.اما همین که سر راه دسته جمعی از ماشین پیاده شدیم تا آبشار پیاده روی کنیم ، چشم عسلی بال درآورد و رفت.
آبشار ویسادار ، توی رضوانشهره.یه تیکه از بهشت زمین خدا ...مگه خداوند توی قرآن بهشت و این جوری توصیف نکرده.درختایی که از زیرش نهرها جاریست؟![]()

زینت جون ، همکار بازنشسته مون آوازهای پوررضا رو خوند.یکی آهنگ " رعنا " رو گذاشت.نشستیم کنار رود و گوش دادیم به صدای آب...صدای پرنده ها...صدای سکوت آدما...
***
خونه که رسیدیم ، چشم عسلی گفت: عجب دوستای باحالی داری ماما!به قول خاله باران،آخرشن.![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:6 توسط ب خوشحال
مي خواستم واسه رفتن " پوررضا" خيلي چيزا بنويسم.
اين حس بغضي كه توي صداش بود ...![]()
واسه تموم لالايي هايي كه مادرجونم توي تنهايي هاش زمزمه مي كرد.
مي دوني چشم عسلي !![]()
وقتي ني ني بودي و مادرجونت تو رو مي خوابوند
آهنگاي پوررضا رو زمزمه مي كرد.
درست مثل صداي مادرجون من...
درست مثل مادرجون همه ی گیلانیا...
و من بغض مي كردم.![]()
حالا واسه رفتنش مي خوام اين شعر و بنويسم.
همون شعري كه توي تيتراژ " پس از باران" خودش خوند.
همين شعر و توي آگهي ترحيمشم گذاشتند.
***
دوباره اسمان ديل پوره بو![]()
سيا ابران جير مهتاب كوره بو![]()
ستاره دونه دونه رو بگيته![]()
عجب امشب بساط غم جوره بو![]()
***
يادش گرامي!![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:0 توسط ب خوشحال
شعار امسال جهانی بهداشت اینه:
"سالمندی و سلامت"![]()
قراره چهارشنبه بچه های مدرسه رو ببریم خانه ی سالمندان![]()
توی دید و بازدید عید یکی از آشنایان تحصیل کرده ، که دو تا بچه اش واسه تحصیلات و زندگی، دور از ایران هستند می گفت که از حالا خودشون و واسه زندگی توی خانه ی سالمندان آماده کردن.
مادرشوهرجان ما که همچین حرفی واسه اش کفره ، برزخ شد و رو به من گفت:
- نکنه چشم عسلی دردانه ی تو هم از این هوسها به سرش بزنه ها.![]()
خلاصه داشت چشم و گوش مان را باز می کرد.![]()
بهش گفتم: مادرجون! بچه ، امانت خداست.وقتی بزرگ شد خودش واسه زندگیش تصمیم می گیره .نمی خوام فکر کنم که بچه آوردم که عصای پیریم باشه.
هر چند مادر جان ما نسبت به بچه ها و نوه هاش خیلی تعصب داره و دلش می خواد همیشه دور و برش باشند اما ![]()
به هر حال چه بخوایم و چه نخوایم دوران پیری هم از راه می رسه ...چه داخل ایران باشند چه خارج ایران بازم دوره تنهایی رو نمی شه حاشا کرد.
خدا رو چی دیدید!![]()
شاید یه روز بچه های مدرسه ام معلم شدند و شاگرداشون و آوردند خانه ی سالمندان و من رو نشون دادند و گفتند:
- آخی!![]()
این خانم معلم ما بودا!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:30 توسط ب خوشحال
سال نو مبارک
سال نوی شمام مبارک!![]()
یه مدرسه باز خیلی بهتر از یه مدرسه بسته است.( این و واسه تعطیلات تابستون می گم که مدرسه پر از تنهاییه و دل آدم تنگ می شه واسه بچه ها)![]()
یه مدرسه پر از معلم خیلی بهتر از یه مدرسه ی خالیه.![]()
یه مدرسه ی پر از التهاب سلام خیلی خوبه،![]()
ولی چی کار می شه کردکه فقط سه تا شاگرد روز چهاردهم اومده بودن.
یکی از همکارا گفت: توی سیزده بدر بعضیا می گفتن چهاردهمم تعطیله.![]()
مدیر جون گفت: دروغ سیزده بوده .بعضیام باورشون شد.![]()
اما امروزم تعداد بچه ها انگشت شمار بود.بچه ها لو دادن که بچه های سوم دبیرستان با هم تبانی کردن شنبه بیان مدرسه.![]()
عجب چیزی شده این تعطیلات ما بین تعطیلات ها!
یه زمانی اگه چهارشنبه تعطیل بود ، پیش می اومد 5 شنبه هم تعطیل شه.
اما حالا یکشنبه سیزده به دره و بچه ها تا شنبه ی بعد و تعطیل کردن.![]()
حالآ ولش کن خانوم معلم...
به قول کلاه قرمزی : آخی! گناه داره.اکشال نداره.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:35 توسط ب خوشحال
نمي خوام امسال مثل پارسال بگم كه خدارو شكر ، چون امسال از ۶ تا آرزويي كه اول تقويمم نوشتم ، سه تاش و برآورده كردي.ميدوني خداجون، نمي خوام بنويسم اين آخر سالي خوب اشكم و درآوردي .يه بار واسه سيمين!يه بار واسه آقاي امينيان"دبيرم"![]()
مي خوام بگم متشكرم كه من و اين جا به دنيا آوردي تا بتونم نوشته هاي آدماي بزرگي مثل سيمين و جلال و بخونم.اگه جلال واسه من نمرده و من امسال توي لحظه لحظه ي سفرم " خسي در ميقات بودم ، پس سيمين هم زنده است با سووشون.![]()
متشكرم كه من و با دبيري مثل آقاي امينيان آشنا كردي.![]()
مي خوام بگم متشكرم خداجون ، كه باباي خونه مون و بهمون دادي با يه چشم عسلي...
مگه چند نفر توي خونه شون يه بابا دارن كه هر صبح با نون سنگك داغ از راه مي رسه و يه چشم عسلي كه هر صبح موقع خداحافظي مي گه:
روز خوبي داشته باشي!![]()
متشكرم كه معلمم كردي تا وقتي از در مدرسه داخل مي شم فاطمه با لبخند دستش و دراز بكنه طرفم.
و مژگان به جاي سلام بگه: " خوبي؟"![]()
به خاطر سلامتي بچه هاي مدرسه ام متشكرم.به خاطر مهربوني برادر و خواهرام![]()
خداجون! امسالم مواظب همه شون باش .
خداجون!متشكرم!![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:5 توسط ب خوشحال
روز درختکاری صورت بچه ها رو رنگ کردیم.خیلی خوشگل شدند.![]()
جواد کوچولو هم مثل یه بچه ی خوب نشست و صورتش و به شکل گربه درآوردیم.![]()
بعد رفتیم حیاط تا نهال بکاریم و بازی کنیم.![]()
جواد از خونه یه نهال انبه اورده بود.
مدیرجان آوردش کنار خودش تا نهال و بکاره.![]()
تا گودال و کندیم ، جواد تعادلش و از دست داد و با دماغ رفت تو خاک.![]()
داشتم عکسش و می گرفتم که این اتفاق افتاد.![]()
من جیغ کشیدم.![]()
پرستارش دوید و بلندش کرد.
جواد می خندید.
مدیر جان گفت: جواد و هم کاشتیم.![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:46 توسط ب خوشحال
- می دونی دلم چی می خواد؟![]()
نمی دونی؟![]()
خوب ، این دقیقاً همون احساس خودمه.![]()
منم نمی دونم چی می خوام.![]()
اگه چشم عسلی بهم بگه که نمی دونه چی می خواد ، ولی مطمئنه که یه چیزی می خواد ، حتماً
( می گم حتماً...چون مطمئنم که می گم) آره ، حتماً بهش می گم:
"عزیزکم!![]()
خوشی زده زیر دلت."![]()
باید جای مژگان باشی تا بفهمی شادی پوشیدن یه کفش نو، یه بافتنی نو یعنی چی.![]()
آره ! باید شاگردم ، مژگان باشی و فقط با یه لباس ساده ، شادی کنی.![]()
***
کاشکی یکی بود این حرف و به من می زد.![]()
به یه آدم گنده که نمی دونه چی می خواد.
ولی باور کنید یه چیزیم گم شده.![]()
یه چیزی که نمی دونم چیه.![]()
اگه پیداش کردید
بهم برسونیدش.![]()
باشه...![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:41 توسط ب خوشحال
عرضم به حضور انور و گرامی شما خوانندگان که طوطیان شیرین گفتار چنین نقل کرده اند که در روزگارانی نه بسیار دور ، پدر و مادری بودند به غایت مهربانی و در آرزویی دور و دراز ، در کنار یکدیگر گذران عمر کردندی . از قضا فرزند دلبندشان ، درس و دانشکده را تمام کردندی و شغل آبرومندی اختیار نمودندی و از قِبَل آن یک عدد منزل سی متری همراه با یک اتومبیل پی کی مدل هشتاد و سه اختیار نمودندی و روزگار بگذراندی تا این که یک روز مادر همی گفت فرزند را که :" جان پسر ، من و پدرت در آرزوی داماد شدن تو گیسوان سپید نموده ایم . پس تو راست که همسری اختیار نمایی ". این حرف پسر را خوش آمد .
از شرم سر به گریبان فرو بردندی و مادر از شادی هل هله کردندی ، بس شنیدنی . پس آن روز بشد .
مادر چاروق چاقچور کردندی و به در خانه ی همسایه شدندی و دختر ایشان را خواستگاری نمودندی . چند ماهی بشد و بالاخره روز عروسی نزدیک شدندی . آن شب که فردایش قرار نکاح بنهادی ، دراز بنمودی بلندتر از شب یلدا...پسر همچنان در رختخواب غلت زدندی و گوسفند شمردندی و خواب به چشم نیامدی .
از قضا پیری فرزانه از راه برسیدی با موهای سر و صورت به غایت بلند که تا نوک نعلین برسیدندی . پیر فرزانه به پسر پند همی بدادی که " ازدواج همچون یک قوطی در بسته است . در بالای قوطی یک لایه عسل قرار دارد و مابقی آن کثافت است . پس پند به تو دادمی که آن لایه عسل را به آرامی میل نمودندی تا [حالشو ببری...]![]()
پس پسر شادمان از پندی که شنیده بود با خیال آسوده بخفتی .![]()
![]()
***
روزگار گشت و گشت تا سالی دگر آمد . از قضا گذر فرزند به خانه ی پدر افتاد . پسر در همان رختخواب خفتندی . نیم شبان با صدای پیر فرزانه از خواب بیدار شدندی و به اعتراض گفتندی :" آیا به خاطر دارید که در گذشته نصیحت همی کرده بودندی ؟"
پیر چون آلزایمر نگرفته بود به خاطر داشتندی . پسر گفت : " مگر نگفته بودندی که یک لایه عسل در آن قوطی هست و مابقی کثافت است ؟"
پیر به علامت آری سر بجنباندی . پسر گفت : " شما حقه بازید . چون من هر چه گشتم آن لایه عسل می نیافتمی ."پیر لبخندی زد ( در حقیقت پوزخندی زد ) و گفت : جان پسر ، تو قوطی را واژگونه باز کردندی !!!![]()
***
حال ،خواهشمندیم ما را از نظرات خود محروم نکردندی .فکر کردندی که شما قوطی را چگونه باز کردندی :
1- هنوز در حال خوردن لایه ی عسل هستید .![]()
2- به لایه ی دوم رسیده اید.![]()
3- قوطی را از اول برعکس باز کرده اید![]()
4- عطای ازدواج را به لقایش بخشیده اید![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:48 توسط ب خوشحال
کتابی خوندم با عنوان " یازده دقیقه" از پائولو کوییلو که این جوری شروع می شد:
"روزی بود و روزگاری .و زنی بود بدنام به نام ماریا"![]()
چه شروع عجیبی برای یک کتاب که نویسنده اش ، نویسنده کیمیاگره.ماریای قصه ، اولش یکی بود مثل همه ما.
" او نیز چنان سایر ...معصوم و باکره پای به دنیای هستی گذاشت و در عنفوان شباب ، مرد زندگی خود را در رویاهایش به تجسم درآورد: ثروتمند، خوش قیافه و باهوش..."![]()
فکر می کنم این جا را دیگر نویسنده اشتباه کرد.یادش رفت که توی کیمیاگر نوشته بود که رویاها ، راهنمای ما هستند.
" در رویایش تصاویر دیگری هم به چشم می خورد.ازدواج..."![]()
اما داستان ماریا یی که این گونه شروع می شه ، تو را می برد تا فلسفه ی خیلی از رفتارهای این موجود دوپا.هر چند که انتشار آن برای خود نویسنده هم سخت بود.راستش نمی توانم بیشتر در این مورد بنویسم .به قول چشم عسلی مطالب کتاب بیشتر به شکل [بووووووووووووووووووووق]است.
آن جا که برای اولین بار لغزید ، ماریا در دفتر خاطراتش نوشت:
" قربانی سرنوشت نشده ام.
به راحتی می توانستم باشرافت و در عین حال با جیب خالی از پول ، از رستوران بیرون بیایم.میتوانستم به آن مرد، درس اخلاق بدهم.
با این حال ، همچون سایر مردم اجازه دادم سرنوشت ، راه مرا انتخاب کند.حتی اگر به نظر برسد که سرنوشت برمن تأثیر بگذارد، ولی تصور می کنم همه انسانها در جستجوی خوشبختی ،
به سرنوشت متوسل می شوند."![]()
قصه ای داره توی این کتاب در مورد یک زن و یک پرنده.یه روز پرنده زن و با خودش به آسمونها می بره .زن اونقدر عاشق پرنده می شه که اون و توی قفس می کنه تا همیشه مال خودش باشه.بعد از اون پرنده دیگه آواز نمی خونده ؛ اما زن دلش به این خوش بوده که پرنده فقط و فقط مال خودشه.
این قصه رو خیلی دوست داشتم.
راستی چند نفر از ما عادت داریم عشقمون و توی قفس کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:32 توسط ب خوشحال
به چشم عسلی اولتیماتوم دادم: اگه بخوای اهمیتی واسه انگلیسی قائل نشی و با همین نمره های 78-79 پاسشون کنی ، ترمهای بعد می افتی .اون وقت منم تنبیهت می کنم و خودت باید از پول توجیبی ات شهریه ات و بدی.![]()
بلافاصله رفت تو اتاقش و منم تو دلم به خودم احسنت گفتم از این همه ابهّتی که دارم.![]()
از تو آشپزخونه به بابای خونه مون گفتم: داره درس می خونه ؟![]()
بابا که جلوی خنده اش و نمی تونست بگیره گفت: داره پولاش و می شمره!!!![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:34 توسط ب خوشحال
مریض شدیم .
هر سه تاییمون...من و چشم عسلی و بابای خونه مون![]()
و در حال بلغور کردن قرصهای رنگارنگیم.هر کدوم یه جور قرص...![]()
چشم عسلی هر وعده باید یک و نصفی قرص کوتریموکسازول بخوره.![]()
آخه ، بچه مون قرص خور شده .![]()
دارم قرص و براش نصف می کنم بهش می گم: این سوالی که می خوام ازت بپرسم یه سوال مهم بود که استاد فارماکولوژیم همیشه سر امتحان می داد .بهم بگو می دونی چرا وسط بعضی قرص ها خط داره و وسط بعضی نداره؟![]()
مطمئن جواب میده :این خطها واسه اینه که اگه تو گلو گیر کرد با پیچ گوشتی درش بیاریم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:11 توسط ب خوشحال






